برگی از کتاب حقیقتی دیگر نوشته کارلوس کاستاندا
    ديدن چيست دون خوان ؟
    .... شايد بتوان گفت ديدن چيزي است کمابيش شبيه به تجربه تو . تو خيره در چهره من نگريستي و آن را درخشان ديدي حال آنکه چهره همين چهره من بود گاهي هم پيش مي آيد که دودک انسان را وا مي دارد آن گونه خيره شود چيز مهمي نيست .... وقتي ببيني ديگر در جهان برايت هيچ سيماي آشنايي وجود ندارد همه چيز تازه است همه چيز رخدادي تازه و بي سابقه است جهان باور نکردني است !.....ديدن هيچ چيز آشنا نيست به هر چه خيره شوي هيچ مي شود ! تو ديروز نديدي به چهره من خيره شدي و چون من را ذوست داري متوجه تابشم شدي من براي تو مانند نگهبان هيولا وار نبودم بلکه موجودي زيبا و جالب بودم اما تو مرا نديدي من در برابر تو هيچ نشدم با اين همه خوب عمل کردي تو نخستين گام واقعي به سوي ديدن را برداشتي تنها عامل بازدارنده اين بود که توجهت به من بود و در اين وضع من براي تو بهتر از نگهبان نيستم تو در دو مورد تسليم شدي و نديدي ...

    .... مرا به دهانه دره اي در پاي تپه برد ..... از ميان بوته هاي انبوه مرا به آبگيري راهنمايي کرد ... وسط آبگير بنشين .... نوعي زه سفيد فام از جيب خود در آورد به حلقه اي بزرگ شباهت داشت زه را به دور گردنش انداخت و سر آن را با دست چپ آنقدر کشيد تا سفت شد آنگاه با دست راستش به زه زخمه زد صدايي سنگين و لرزان لز زه بلند شد .... گفت که اگر هنگام زخمه زدن به زه احساس کردم که چيزي به سويم حمله ور شد بايد واژه خاصي را به نعره ادا کنم .... حس نکردم که چيزي به سراغم آيد ... گفت : وقتي که مي نوازم به من نگاه نکن اما چشمانت را هم نبند ... به زمين پيش روي خود نگاه کن و گوش فرا بده دوباره زه را کشيد و به نواختن پرداخت ... خيلي ترسيدم موج صداي وهم آور در دره باريک پيچيد و پژواک آن برگشت در حقيقت صدايي که دون خوان مي آفريد به صورت پژواک از سرتاسر ديواره هاي دره به سوي من برگشت بي گمان دون خوان هم اين را مي دانست که زه را بيشتر کشيد .... دون خوان رفته رفته از ميزان کشيدگي زه کاست تا آنجا که آخرين ونگ سنگين آن را به گوش شنيدم سپس زه را در جيبش گذاشت و به سوي من آمد کمکم کرد که بلند شوم .... در سکوت محض رو به خانه اش پيش رفتيم ... چيزي نخورديم و چراغ نفتي را هم روشن نکرديم دون خوان حصير من را در اتاق خود انداخته و با چانه به آن اشاره کرد از اين حرکت فهميدم که بايد دراز بکشم و بخوابم . صبح روز بعد همين که از خواب برخاستم دون خوان به من گفت : کار مناسبي برايت در نظر گرفتم همين امروز شروع مي کني تو مي داني که چندان فرصت نداري
    پرسيدم تو ديروز در آن دره مرا به چه کاري وا داشتي ؟
    .... من فقط روح آن آبگير را نواختم چنين روحي را هنگامي بايد نواخت که آبگير خشک است يعني وقتي که روح به کوهستان باز پش نشسته است ...
    ... حدود 11:30 بامداد زير کپر نشستيم و او چپقش را آماده کرد که من بکشم
    تنم کرخت کرخت بود که به من گفت بلند شوم و من خيلي راحت از جا برخاستم کمکم کرد تا قدم بزنم از تسلطي که بر خود داشتم در شگفت شدم ... بازويم را گرفت و مرا به جوي آب برد وادارم کرد که در کنار جوي بنشينم و آمرانه دستور داد که به آب خيره شوم و به چيز ديگري نينديشم ... سرانجام ديدم که هم ذهن و هم چشمانم روي آب متمرکز شده است و به رغم حرکت آب داشتم غرق در تصويري مي شدم که از رواني آن داشتم آب کمي دگرگون شد به نظر مي رسيد که سنگين تر سبز رو به خاکستري يکدست است .... ناگهان اين احساس به من دست داد که نه به توده اي از آب جاري بلکه به تصويري از آب نگاه مي کنم آنچه در برابر چشمان خود داشتم تکه يخ زده اي از آب جاري بود .... سپس چين و شکنهاي آب رفته رفته به سبز فسفري در آمد و نوعي مه سبز فام از آن نشت کرد ... غرق در تابش سبز فام بودم ... مرا آرامش بخشيد نه فکر داشتم و نه احساسي ... آگاهي بعدي من خيسي و سرماي بسيار بود رفته رفته تشخيص دادم که در جوي آب غوطه مي خورم ..... به من اشاره کرد که دنبالش بروم و تا خانه قدم زديم ...
    ..... رو به همان دره اي پيش رفتيم که آبگير در آن بود ولي داخل آن نشديم ... تخته سنگ صاف و کمابيش گردي را برگزيد و به من گفت که روي آن دراز بکشم ..... گفت که ناحيه شکمم را لخت کنم به احتياط مقداري شاخ و برگ دستچين کرد و روي ناف لخت من انباشت .... اکنون بيا روح آن آبگير را بخوانيم ...... دون خوان و روحگير او کار خود را با ونگ ونگ ملايمي شروع کردند ...... پيش از آنکه دون خوان به فرياد زدن بپردازد خيلي گرم و راحت بودم اما در اوج فرياد هاي او سردم شد دندانهايم بي اختيار به هم مي خورد و چنين حس کردم که چيزي دارد به سرعت به سراغم مي آيد يک وفت متوجه شدم که آسمان بسيار تيره شده است اگر چه به آسمان نگاه مي کردم اما بي خبر از آن بودم .... واژه اي که دون خوان به من ياد داده بود به نعره ادا کردم دون خوان بي درنگ از شدت فرياد هاي هولناک خود کاست اما اين کار مرا آرام نبخشيد آمرانه زير لب گفت گوشهايت را بگير .... پس از چند دقيقه دون خوان دست از نواختن کشيد و به کنار من آمد ....از تپه پايين آمديم و من دل آشوبه داشتم .... همين که به خانه اش رسيديم شکمي از عزا در آوردم ...
    گفت : پيش از اين به تو گفتم که ديدن جادوگري نيست با اين همه چه بسا کسي اين دو رابه سادگي با هم اشتباه کند زيرا انساني که مي بيند در همان حال مي تواند مهار کردن دليل را هم بياموزد و جادوگر شود و با اين همه اي بسا که او هرگز ديدن را نياموزد گذشته از اين ديدن ضد جادوگري است ديدن به انسان مي فهماند که همه چيز چه ناچيز است ....
    ..... کار امروزت خيلي خوب بود در کنار آب خيلي خوب عمل کردي روح آبگير تو را دوست دارد و در تمام مدت به تو کمک کرد .... هر کسي مي تواند مه سبز را درک کند زيرا که آن نيز مانند نگهبان بود يعني چيزي که به ناگزير آنجا حضور داشت و از اين رو درک آن دستاورد بزرگي نيست ....
    ....اکنون بر آنيم که نکته ديگري را کشف کنيم .... اين را که آيا تو ميتواني آب را ببيني ؟
    چگونه بدانم که آب را ديده ام يا آب را مي بينم ؟
    خواهي دانست گيجي تو از وراجي است