مدتهاست که با "قدرت سکوت" کلنجار میروم. شاید دهها بار "سفر به دیگر سو" را خوانده باشم. راهی است که وارد شده ام و میدانم که تا مدتها درگیر آن خواهم بود.

اکنون که به گذشته مینگرم، میبینم چقدر انرژی هدر داده ام. چقدر وقت هدر داده ام. چقدر فرصت از دست داده ام. فرصتی که اکنون قدر لحظه به لحظه آن را مدیانم (شاید هم هنوز درست نمیدانم اما هر چه هست بهتر از گذشته هاست)

هرگز فکر نمیکردم سکوت کردن میتواند این قدر به انسان قدرت و انرژی بدهد. خلوت درون آدم براستی که چه ژرف و گود است. هرچه میروم به ته آن نمیرسم.

نمیدانم این تنهایی و این سکوت تا کی ادامه خواهد داشت. اما هرچه است بسیار لذت بخش و آموزنده است. ای کاش دیدی که الان به زندگی دارم 6 سال پیش داشتم. این همه اضطراب و نگرانی و ناراحتی و تشویش و ... را چه راحت میتوانستم نداشته باشم...


دئلبستگی های زیادی را رها کرده ام. خیلی چیزها را کنار گذاشته ام. حتی برخی دوستانی را که میدانم در کنارم نخواهند ماند. دوستانی که روزی باید از آن ها خداحافظی کنم. پس شاید بهتر باشد  نگذارم دلبستگی هایی پیش بیاید و بعدها باعث ضربه خوردنم شود.

احساس یک ماهی را دارم که در یک گودال خیلی عمیق و کمی تاریک زندگی میکند.


گاهی احساس میکنم پیرمرد شده ام !!!! احساس میکنم آن شور و هیجان جوانی از سرم رفته و به جایش یک احساس آرامش درونی بسیار عمیق تمام وجود مرا پر کرده.... بیشتر دوست دارم درون خودم باشم و فکر کنم تا آن که بخواهم برون گرا باشم و های و هوی و هیجان و .. داشته باشم...