روی برگی بنویس عشق - اکبر گلپایگانی - لینک دانلود
از همون روز اولی که آهنگ "بنویس عشق" رو شنیدم، احساس خاصی نسبت بهش داشتم...
البته اشتباهی که من اون روز داشتم این بود که فکر میکردم گلپا میگه بنویس "عشق رو تکرار کن دوباره"
در حالی که بعدا متوجه شدم منظورش این بوده که کلمه عشق رو دوباره تکرار کن. آهنگ بی نظیر و خاطره انگیزیه. نسل تا نسل میتونن این آهنگ رو گوش بدن. مستقل از زمان و مکان و ...
چون از چیزی صحبت میکنه که همیشه ماندگاره ...
چقدر دلم برای خودم تنگ شده ...

روی برگی بنویس "عشق"
بنویس با چشم خیس "عشق"
"عشق" رو تکرار کن دوباره
خط تیره بنویس "عشق"
"عشق" و رو تکرار کن دوباره
خط تیره بنویس "عشق"
عشق فریاد پرنده است
ساکن یا که روند است
ساز قلب سوز سینه است
گاهی وقتا درد کینه است
عشق هستی آفرینه
خود کلام آخرینه
یه ترنم
یه سروده
نرم و سوزنده
چو دوده
روی برگی بنویس "عشق"
بنویس با چشم خیس "عشق"
"عشق" رو تکرار کن دوباره
خط تیره بنویس "عشق"
"عشق" و رو تکرار کن دوباره
خط تیره بنویس "عشق"
عشق یه نوره یه امیده
نه سیاه نه سپیده
به لطافت مثله ابراست
به بزرگی یه دریاست
عشق پیوسته در اوجه
قصه ساحل و موجه
گوهر ناب و گران
مثل چشمه نگرانه
همیشه بی قرارا عشقه
طراوت بهار عشقه
اساس روزگار عشقه
عشقه عشقه
عشقه عشقه
عشقه
عشق شکست زنجیره
حدیث آه و تحذیره
عشق نشان تقدیره
روی برگی بنویس "عشق"
بنویس با چشم خیس "عشق"
"عشق" رو تکرار کن دوباره
خط تیره بنویس "عشق"
"عشق" و رو تکرار کن دوباره
خط تیره بنویس "عشق"
خط تیره بنویس "عشق"
خط تیره بنویس "عشق"
خط تیره بنویس "عشق"
امان از بی وفایی
راحت داره حرف دلش رو فریاد میزنه، اما ما چی؟
جرات نداریم حرف دلمون رو با یک نفر بگیم..... هی ی ی ی ی !!!!!

هر موقع شنیدین!!!!!!!!!

هر موقع یکی بهتون گفت آقا یا خانوم شما از درآمدتون راضی هستین؟!بهش گوش ندین چون یا میخواد گلدکوئست پرزنتتون کنه یا به هر حال با گول مالیدن سرتون به یه سودی برسه.
هر موقع کسی گفت دوره آخر زمون شده بهش گوش ندین چون میخواد یه عالمه حرف بزنه راجع به مدل موی پیرزنها و پاچه شلوار پیرمردها و ابروی پسرها و باسن دخترها و خلاصه هی مغز بخوره آخرش هم جمله ش رو مثل شروعش تموم میکنه و میگه بعله واقعا دوره ی آخرزمون شده
هر موقع شنیدین یکی گفت من خودم دکترم یا من خودم … (این … مهم نیست میتونه به جای دکتر بگه من خودم معتادم)گوش نکنین چون میخواد یه عالمه حرف بی ربط و غیر منطقی تحویلتون بده و توقع داره باور کنین چون اولش تاکید کرده من خودم فلانم
هر موقع شنیدین یکی گفت خدا گفته یا خدا خودش تو قران گفته یا خداوند میفرماید گوش ندین چون خدا موجود ساکتیه و هیچ موقع هیچی نگفته و اینایی که بهش میبندن رو نمیشه از خدا استعلام کرد پس بازم قضیه خالی بندیه و رسیدن به مقصود این بار با استفاده ابزاری از خدا گفته…
هر موقع شنیدین آقا یا خانوم ما ایرانیها کلا… بهش گوش نکنین چون ما ایرانیها کلا خیلی باهم فرق داریم و کسی که ایرانیها رو جمع میبنده بعدش میخواد غرغر کنه راجع به بی فرهنگی و بدبودن ملت و آشغال ریختن و پشت چراغ راهنمایی صبر نکردنو و هزار تا غرغر دیگه که خودشم حداقل یه بار هر کدومش رو انجام داده
هر موقع شنیدین یکی داره تو یه مکان عمومی مثل تاکسی یا اتوبوس بلند بلند از رژیم انتقاد میکنه و فحش میده بهش گوش نکنین چون یا طرف به اینجاش،نه تقریبا اینجاش! رسیده که داره اینکارو میکنه و یا طرف حقوق بگیره وزارت اطلاعاته و داره آمار در میاره
از زندگانيم گله دارد جوانيم . . .
هوا ابری و تقریبا گرگ و میش. از اون هوا هایی که آدم روبه فکر فرو میبره و تمام غصه عالم رو میریزه تو دلت...
توی تاکسی بودم و از شهری به شهر دیگر میرفتم.
پشت یک کامیون دیدم یک شعری نوشته. نمیدونم چرا اینقدر حالم رو گرفت. قبلا هم بارها شنیده بودمش. انگار عصاره جان خیلی آدم هاست. خیلی ها این حس رو دارند...

از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم
و چه شرمندگی از این بدتر؟ از آن مواقعی که آدم احساس میکنه به خودش بدهکاره. خیلی بدهکاره ... نه سن و سال میشناسه، نه مقام و ثروت و نه هیچ چیز دیگه. از آن مواقعی که آدم دوست داره سرش رو پایین بندازه و هیچی نگه. احساس شرمندگی مطلق. احساس بی چیزی، سکوت و نهایتا بغض ..
متن کامل شعر ...
از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم
دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم
چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم
گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم
گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم
گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم
شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم
استاد شهریار
ای غایب از نظر . . .
| ای غايب از نظر به خدا میسپارمت | جانم بسوختی و به دل دوست دارمت | |
| تا دامن کفن نکشم زير پای خاک | باور مکن که دست ز دامن بدارمت | |
| محراب ابرويت بنما تا سحرگهی | دست دعا برآرم و در گردن آرمت | |
| گر بايدم شدن سوی هاروت بابلی | صد گونه جادويی بکنم تا بيارمت | |
| خواهم که پيش ميرمت ای بیوفا طبيب | بيمار بازپرس که در انتظارمت | |
| صد جوی آب بستهام از ديده بر کنار | بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت | |
| خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد | منت پذير غمزه خنجر گذارمت | |
| میگريم و مرادم از اين سيل اشکبار | تخم محبت است که در دل بکارمت | |
| بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل | در پای دم به دم گهر از ديده بارمت | |
| حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست | فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت |
هین شرح دهم یا نه؟؟
در لحظه خداحافظی ....

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتا که بنشناسم من خویش زبیگانه
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
یله بر نازکای چمن ....


یله
بر نازکای چمن رها شده باشی پا در خنکای شوخ چشمه ای و زنجره زنجیره ی بلورین صدایش را ببافد در تجرد شب واپسین وحشت جانت ناآگاهی از سر نوشت ستاره باشد غم سنگینت تلخی ساقه ی علفی که به دندان می فشری همچون حبابی نا پایدار تصویر کامل گنبد آسمان باشی و روئینه به جادویی که اسفندیار مسیر سوزان شهابی خط رحیل به چشمت زند و ایمن ترین کنج گمانت به خیال سست یکی تلنگر آبگینه ی عمرت خاموش در هم شکند. شاملو
آغازی جدید
تصمیمی بزرگ گرفتم. آن آرامش تخدیر کننده ای که یک پرنده در قفس دارد را کنار گذاشتم تا آنی شوم که میخواهم. امروز بیش از هر روز دیگر به این جمله بزرگ از دون خوان پی بردم که گفته بود:
در دنیایی که مرگ شکارچی آن است، فرصتی برای تاسف و شک نیست، تنها برای تصمیم گیری زمان باقی است...
و همچنین به یاد این شعر از مولانا:
تا در طلب گوهر کانی ، کانی
تا در هوس لقمه نانی ، نانی
این نکته رمزاگر بدانی ، دانی
هر چیز،که درجستن آنی ، آنی
و اکنون منم، در برابر یک دریا و با آرزوهایی بزرگ و رام نشدنی....
بعد از مدتها یک فال حافظ گرفتم:
جز آستان توام در جهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم که تیغ ما بجز از نالهای و آهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی برتابم کز این به هم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
غلام نرگس جماش آن سهی سروم که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن که نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست
چنین که از همه سو دام راه میبینم به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست
خزینه دل حافظ به زلف و خال مده که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست
...........
همه چیز رنگ و رویی دیگر گرفته است. دنیا گونه ای دیگر شده است. آدمها متفاوتند. هوایی که استشمام میکنم بوی دیگری دارد... "جهان از چنین و چنان بودن باز ایستاده است..."
باران میبارد امشب ...
به هر شکل ، ترانه بسیار زیبایی است ....
باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

برای ادامه شعر، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
plastic smile
He's got a plastic smile on his face
she's got a plastic smile on her face
همان لبخند مصنوعی و بچه گول زنکی که بر لبان بسیاری از ماست.
یک لبخند مصنوعی ، لبخندی پلاستیکی ....
آدم هایی که تعظیمت میکنند برای آن که تا چند لحظه دیگر میخواهند تو را بچاپند،
آدمهایی که دروغ گویی شان مثل روز روشن است اما همان لبخند دوستانه ساختگی بر لبشان است،
همکارانی که هنوز 1 دقیقه از زیرآب زدنشان نگذشته اما همان دوستی ساختگی را نشان میدهند
.
.
.
این هم متن کامل ترانه :
A lot of man still wanting to know me
Talk behind my back and put me down
What a thing call plastic smile
Come down don't show me this plastic smile
Come straight and forward
No debi debi business
A lot of man think they know but a lot of them don't
They come backstage with a plastic smile
They check for the rich and check for the famous
They say sweet things they don't really mean
A lot of man know me
He's got a plastic smile on his face
She's got a plastic smile on her face
A lot of girl know me
A lot of girl still wanting to know me
A lot of girl think they know me
But a lot of them don't
They say sweet things they don't really mean
Check that check that that are plastic smile
Don't call me the doctor call me my name
Not because I am the man who wrote "It's my Life"
Just be yourself Iand I will be myself
Don't play no games at all on me
A lot of girl know me
تو و فاصله ...
من و پاهام به رسیدن نا امید
کاش میشد میرسیدم تا ببینم
تو و فاصله به هم چیا میگین؟

جامعه خاکستری - آدمهای خاکستری - آینده ای خاکستری
گاهی اوقات با خودم اینگونه فکر میکنم که شاید برای آدمی مثل من و با افکاری مانند ان چه که من دارم رهایی از اجتماع بهترین گزینه باشد. گاه آرزو میکنم که ای کاش در اطرافم در محدوده وسیعی هیچ جامعه و. جمعیتی وجود نداشت

از محل کار به خانه می آمدم. مانند همیشه بسیار خسته. با دوستی سر راه قرار داشتیم و اندکی گپ و صحبت بعد از مدتها که یکدیگر را دیده ایم و بعد هم خداحافظی. و من غرق در افکار خودم ...
تاکسی آمد و من سوار تاکسی شدم. قبل از من به ترتیب یک دختر چادری و بعد هم یک پسر تنومند و با ظاهری جلف سوار تاکسی شدند. از جایی که سوار شدم تا جایی که قرار بود پیاده شوم راهی نبود و شاید نهایتا 5 دقیقه طول میکشید.
پس از چند لحظه پسر اسکناس قرمزی بیرون می آورد و به راننده میدهد : آقا دو نفر ..
و دختر عصبانی کرایه خودش را از کیفش در آورده و روی پای پسر میاندازد.
حالا پسرک مدام سعی میکند که جای بیشتری بگیرد و به دختر بیشتر فشار بیاورد .
دختر موبالیش را برداشته و به پدرش زنگ میزند و میگوید که دارد به خانه می آید و ... شاید گمان میکند آوردن نام پدر تاثیری بر رفتار بیشرمانه پسر دارد
نهایتا مشاجره شان آغاز میشود اما با صدایی بسیار آرام که دیگران نمیشوند اما میفهمند که مشاجره ای در میان است.
خانمی که صندلی جلو نشسته اخم میکند. راننده هم چند بار از آینه نگاهشان میکند و چشم غره میرود.
جمله که من میشنوم این است که پسر حرف رکیکی میزند و دختر میگوید: میزنم در دهنت ها. و پسر میگوید اگه میتونی که بزن
و دختر یک ضربه بسیار آرام (بیشتر در حد نوازش) به دهان پسر میزند
پسرک میخندد
دختر همچنان اخموست
دیگر رسیده ام . کرایه را به راننده میدهم : "آقا ممنون- من همینجا پیاده میشم"
و پسرک که خندان دستش را دور گردن دخترک می اندازد و دختر بدون هیچ مقاومتی میپذیرد...
من پیاده میشوم.
یک سری آدم خاکستری دیگر دورم را گرفته اند.
درون یک جامعه نفرت انگیز خاکستری که در آن انسان ها نه سیاهند و نه سفید.
آدم های آن نه خوبند و نه بد
همه خاکستری اند...
خوب و بد با هم در آمیخته - سفید و سیاه مخلوط است
همه رنگ میبازند .
جامعه بدوی و عقب مانده ای که در آن جایگاه هیچ کس معلوم نیست.
و آینده ای خاکستری . . .
قله جلجتا

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده
آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
در سرزمین حسرت معجزه ای فرود آ مد
واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود
احمد شاملو
احساس مرگ در یک قدمی

به تدریج دارم خودم را عادت میدهم تا مرگ را در یک قدمی خودم ببینم
گاهی آنقدر احساس میکنم به من نزدیک شده که میتوانم با دستم لمسش کنم. و در چنین شرایطی است که بسیاری از گفته های دون خوان جلوی چشمانم پدیدار میشوند.
مثلا چنین گفته هایی :
"هیچ چیز به اندازه فکر کردن به مرگ انسان را وارسته نمیکند"
" در دنیای که مرگ شکارچی آن است، فرصتی برای تاسف و شک نیست. تنها برای تصمیم گیری زمان هست"
بخصوص در مواقعی که شبها بختک امانم را میبرد و مرا از وحشت مردن به نفس نفس می اندازد. آ« زمان که احساس میکنم دیگر هیچ چیز به فرمانم نیست و ...
و احساس میکنم این فکر کردن به مرگ نه تنها مرا افسرده و غمگین و وحشت زده نمیکند، بلکه شور و هیجان و جسارت مرا چندین برابر میکند.
شاید مانند حالتی باشد که برای ماتریالیست ها پیش می آید. زمانی به خودم میگفتم مگر میشود انسان اعتقادی به زندگی پش از مرگ نداشته باشد و چنین بیاندیشد که با مرگ فیزیکی و جسمانی اش، زندگی به اتمام میرشد و تمام! و در چنین حالتی مگر میتوان امیدی به زندگی داشت؟
مگر فکر مرگ انسان را آسوده میگذارد؟ مگر انگیزه ای میماند که برایش تلاش کنیم؟
اما اکنون این طور میبینم که این تفکر نیز میتواند منجر به رشد شود ! چرا که انسان در میابد چقدر وقت کم دارد و برای رسیدن به اهداف خود باید چقدر تلاش و کوشش بی وقفه داشته باشد ...
بگذریم
این مرگ، مرگی که در یک قدمی من نشسته و این قدر مهربانانه مرا مینگرد همواره به من میگوید که در تغییر کردن درنگ نکنم. مرا از شک نجات میدهند و جسارتی به من میبخشد که قبل از این هرگز نداشته ام.
میدانم که فرصت چندانی ندارم و روزی توسط او شکار خواهم شد پس بهتر است چنان کنم که در آن روز به آنچه میخواهم رسیده باشم





