تاریخچه شخصی و نابود کردن آن
یک از مواردی که دون خوان پافشاری بسیاری بر آن دارد، محو کردن
"تاریخچه شخصی" است.
در خصوص تاریخچه شخصی سخن بسیسار است اما میتوان آن را این گونه خلاصه
کرد:
تاریخچه شخصی مجموعه ای است از خاطرات و رفتارهای ما که باعث میشود
دیگران از ما تصوری در ذهن خود داشته باشند.همینطور هم خود ما از خودمان در ذهنمان
تصوری از خویش داریم که آن هم جزو تاریخچه شخصی ما محسوب میشود
بعنوان مثال او در پاسخ به کاستاندا چنین میگوید :
تو نمی دانی من كه هستم اینطور نیست ؟ تو هرگز نخواهی دانست من كه
هستم یا چه هستم زیرا من تاریخچه شخصی ندارم .
اما ببینیم چرا این تاریخچه شخصی نامطلوب است و بهتر است آن را محو
کنیم؟
این تاریخچه شخصی محدودیت های بسیاری برای ما ایجاد میکند. مارا وادار
میکند تا مطابق میل دیگران زندگی کنیم و مدام به گونه ای رفتار کنیم که تصورات دیگران
در خصوص ما همچنان پابرجا بماند.
بنا
بر گفته دون خوان :
پدرت تو را
با تمام خصوصیاتت می شناسد و از تو تصوری قاطع دارد . او می داند تو كه هستی و چه
می كنی و هیچ چیز در دنیا نخواهد توانست تصوری را كه او
از تو دارد تغییر دهد .
بعلاوه همه كسانی كه ترا می شناسند
تصوری از تو در ذهن خود دارند و تو نیز همواره می كوشی كه با اعمالی كه انجام می
دهی این تصور را تائید كنی
.
سپس با لحن تاثر آوری پرسید : ملتفت
نیستی ؟ تو مجبوری دائما تاریخچه شخصی خودت را تجدید
كنی و به همین منظور هر چه انجام می دهی برای والدینت ، نزدیكان و دوستانت تعریف
می كنی .
اما اگر تاریخچه شخصی نداشتی
هیچ توضیحی لازم نبود به هیچكس بدهی . دیگران نه از اعمال تو ناراحت می شدند و نه
عصبانی و بخصوص هیچكس نمی توانست روی تو اعمال نظر كند .
در حقیقت ما با داشتن تاریخچه شخصی به مردم حق میدهیم که در مورد ما
به گونه ای خاص فکر و قضاوت کنند. تصوری که به هر شکلی در ذهن آنها جای بگیرد ما
ناچار به پذیرفتن و زندگی کردن بر مبنای آن هستیم.
یادم نیست این حرف از چه کسی است اما سخنی بسیار سره گفته است که :
انسان خود را در آیینه دیگر مردمان میبیند
چند بار در زندگی شما پیش آمده که بخواهید فریاد بزنید : بابا من
درسخوان نیستم! من اینطوری نیستم! من یک آدم معمولی هستم!
اما نمیتوانید ، چرا که دیگران چنین تصوری از شما در ذهن خود دارند.
کاستاندا : ولی این ابلهانه است . چرا مردم نباید مرا بشناسند ؟ این كار چه ایرادی دارد ؟
دون خوان: ایرادش این است كه به محض اینكه تو را شناختند برای آنها
موجود معلومی می شوی و آن وقت دیگر هرگز نمی توانی مسیر فكرشان را تغییر دهی . من شخصا
واپسین آزادی ناشناس ماندن را دوست دارم . مثلا هیچكس با اطمینان مرا نمی شناسد .
آنطور كه مردم تو را می شناسند .
دون خوان: اگر انسان تاریخچه شخصی نداشته باشد هیچ كدام از حرف هایش
نمی تواند دروغ محسوب شود . مشكل تو این است كه می خواهی همه چیز را برای همه توضیح
بدهی ولی در عین حال هم می خواهی تازگی و بدعت آنچه را می كنی حفظ نمائی . خوب به
محض اینكه راجع به كارهایت توضیح می دهی دیگر نمی توانی شور و شوق لازم برای ادامه
آنها را حفظ كنی و آن وقت دروغ می گوئی .
ادامه دارد
....