تصاویری جالب !

نقل از وب نوشته های دوستان دیرین

عجــــــــــــــــــــــب !!!!



تپلویم تپلو !!!!!




کار بد نکنید ها !

در این دانشگاه فقط میتوان نفس کشید!

البته به شرطی به قصد قربت الی ا... باشد!

بدو که گرون شد !!!!


بر زمینه سربی صبح . . .


بر زمینه سربی صبح

سوار خاموش ایستاده است

و یال بلند اسبش در باد پریشان میشود

خدایا سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که حادثه اخطار میشود



کنار پرچین سوخته

دختر خاموش ایستاده است

و دامن نازکش در باد تکان میخورد

خدایا دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

پیر میشوند ...


احمد شاملو



همواره وقتی این شعر را میخوانم ، به کل اعصابم را پریشان میابم.

شعری که به نگر من بسیار کوبنده و تکان دهنده است.

سخن ار فاجعه ای میگوید که در شرف اتفاق است. اما چه بر سر مردم آمده که سوارکارانش خواموشند و انگیزه ای برای جنگ ندارند؟

و دخترانش هم خاموش تر ایستاده اند؟؟

سرانه کتابخوانی در ایران، روزانه دو دقیقه!!

خبر !

 آفتاب: رییس سازمان کتابخانه و اسناد ملی ایران سرانه کتابخوانی در کشور را دو دقیقه در شبانه روز اعلام کرد.

به گزارش ایرنا، علی‌اکبر اشعری روز سه‌شنبه در حاشیه همایش سراسری مسوولان شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در مشهد گفت: در صورتی که مطالعه کتاب‌های درسی را هم در نظر بگیریم، سرانه مطالعه در ایران به حدود شش دقیقه در شبانه روز می‌رسد.

وی افزود: چنین سرانه‌ای برای ملتی که بیش از ‪ ۸۵‬ درصد جمعیت آن باسواد هستند، بسیار تأسف‌بار است.


اولین بار در بلاگ دوستان دیرین به مقایسه جالبی برخوردم!



هرکدام از ما در شبانه روز دقایقی را در دستشویی (گلاب به رویتان!) میگذرانیم! حالا مقایسه کنید و به من بگویید کشوری که سرانه دقایق دستشویی رفتن مردمش از سرانه دقایق کتابخوانی شان بیشتر باشد، لیاقتش جز عقب ماندگی است ؟؟؟



You have no time. . .

من، مرگ ، دون خوان . . .




از دوران نوجوانی همواره نیم نگاهی به مرگ داشته ام. مرگ را در کنار خود دیده ام. با آن زندگی کرده ام. بارها و بارها هنگامی که دچار بختک های شبانه شده ام آن را لمس کرده ام و چشیده ام، و احساس کرده ام مرا به سوی خود میکشد، مدت بسیار کوتاهی براندازم میکند، و سپس با ضربه ای مرا به زندگی برمیگرداند. شاید با من چنین میگوید که : برگرد، تو هوز آماده نیستی...


انسانی را در نظر بگیرید که گمان میکند عمری جاودانه دارد! برای چنین آدمی دیگر زمان ارزشی نخواهد داشت. چرا که همواره میتواند آن چه میخواهد انجام دهد را به بعد موکول کند، و خود در رخوت و خواب به سر برد

(چیزی که متاسفانه گریبان اکثر مذهبی های ما را گرفته است. چنین می اندیشند که عمر جاودانی در ادامه خواهد بود و تنها باید دنیای کثیف و دنی را رها کرد! و در همین دنیای دنی فقط باید نشست و انتظار کشید تا یک منجی بیاید و همه چیز را اصلاح کند! بیچاره ها نمیدانند که این افکار سمی است که استعمارگران وارد بدن آنها کرده اند تا دنیایشان را غارت کنند! بگذریم! )



اما انسانی که میداند مرگ در شکار اوست، دیگر دقیقه ای وقت برای تلف کردن ندارد.
او میداند که عمر چندانی ندارد و این عمر کوتاه برای دستیابی به شگفتی های جهان بینهایت اندک است.
و ازاین روست که مرگ به زندگی او معنا میدهد، زندگی او را جلا میبخشد و پررنگ میکند

مرگ ثانیه به ثانیه زندگی را رنگ طلایی میزند آن هنگام که بدانیم هرکدام از این ثانیه ها چقدر ارزشمند هستند.

چه زیبا گفته اند قدیمی های ما که نام نشانگرهای ساعت را "عقربه" نهاده اند،به این معنی که این ها
با هر حرکتشان مثل عقرب انسان را میگزند.

همواره در زندگی ام تصویری مانند زیر را دوست داشته ام.



مرگی که در یک قدمی ماست و پایان بازی که با هر حرکت مهره به آن نزدیک تر میشویم.


در زیر برخی از دیدگاه های دون خوان درباره مرگ را میخوانید:


مرگ همراه جاودانی ماست . او همیشه در طرف چپ ما به فاصله یك بازوی گشاده قرار دارد .

هنگامی كه تو شاهین را نگاه می كردی ، مرگ تو ترا می نگریست سپس در گوشت زمزمه ای كرد . درست مثل حالا لرزشی در بدنت احساس كردی . او ترا نظاره می كند و تا زمانی كه تو را لمس نكرده است همواره همینطور خواهد بود .

دون خوان ادامه داد :

- تو همان پسری هستی كه نخجیر را دنبال می كرد و صبورانه انتظار می كشید . درست مثل مرگ . تو خوب میدانی كه او آنجا ، سمت چپ توست ، ‌همانطور كه تو در سمت چپ شاهین سفید بودی .

كلماتش با قدرت عجیبی كه داشت مرا در وحشت مهار نشدنی فرو برد ، هیج دفاعی جز نوشتن هر آنچه می گفت نداشتم .



گفت :

- چگونه می توانیم خود را این همه مهم بدانیم ، هنگامی كه مرگ در تعقیب ماست .


وقتی بی صبری می كنی ، كافیست فقط بسمت چپ خودت برگردی و با مرگ مشورت كنی .

هرچه كه بی ارزش و مبتذل است در لحظه ای كه مرگ بطرف تو می آید ،‌ فراموش می شود ،‌یا وقتی او را در یك چشم بهم زدن می بینی ، یا هنگامی كه فقط احساس می كنی این همراه نزد توست و بدون وقفه ترا زیر نظر دارد .

مرگ تنها مشاور با ارزشی است كه ما داریم .

هر بار فكر میكنی – و در مورد تو این دائمی است – كه هیچ چیز روبراه نیست و تو در خطر نابودی هستی ، بطرف مرگ رو كن و از او بپرس كه آیا حق با توست یا نه ؟ مرگ به تو خواهد گفت كه اشتباه می كنی و هیچ چیز مهم نیست مگر تماس او با تو و سپس مرگت خواهد افزود : من هنوز به تو دست نزده ام .

پس از سكوت طولانی گفت :

-  بله یكی از ما دو نفر باید تغییر كند و خیلی زود . یكی از ما دو نفر باید بیاموزد كه مرگ شكارچی است و همیشه در سمت چپ اوست . یكی از ما باید از مرگ ، راهنمائی و مشورت بخواهد و همه كوته نظریهای معمول انسانهائی را كه طوری زندگی می كنند كه گوئی هرگز مرگ آنها را لمس نخواهد كرد ،‌ به دور افكند .


ردای پدر علم جهان





یك نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی كه خود ما آنرا نمی شناسیم رداي فارغ التحصيلي است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. هنگامي كه از ما سوال مي شود كه این لباس و كلاه چیست؟ پاسخ مي دهیم این لباس شیطونك است كه اینها تنشان می كنند! اما هنگامي كه از يك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی سوال شود این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید؟ می گویند ما به احترام «آوی سنت» (پور سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سینا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم.

باورتان می شود؟!

شیرآهنکوه مردا که تو بوده ای . .

دکتر ارنست گوارا :

 دیگر نباید خفت

 کارهای بزرگی در پیش است



دریغا شیرآهنکوه مردا که تو بوده ای

و کوه وار پیش از آن که به خاک افتی نستوه و استوار مرده بودی

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران میپرستیدند

بتی، که دیگران اش میپرستیدند ...
(شعر از احمد شاملو)

چه گوارا - آهنگ و ترانه و ترجمه

متن و آهنگ از وبلاگ  نوای تنهایی است. ترجمه آن نیز از این دوست گرامی

دانلود آهنگ - خواننده : Nathalie Cardone


che givara

Aprendimos a quererte
Desde la histórica altura
Donde el sol de tu bravura
Le puso cerco a la muerte

Aquí se queda la clara
La entrañable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Ché Guevara

Vienes quemando la brisa
con soles de primavera
para plantar la bandera
con la luz de tu sonrisa

Aquí se queda la clara
La entrañable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Ché Guevara

Tu amor revolucionario
te conduce a nueva empresa
donde espera la firmeza
de tu brazo libertario

Aquí se queda la clara
La entrañable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Ché Guevara

Aquí se queda la clara
La entrañable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Ché Guevara

Seguiremos adelante
como junto a tí seguimos
y con Fidel te decimos :
"¡Hasta siempre Comandante!"

Aquí se queda la clara
La entrañable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Ché Guevara

Aquí se queda la clara
La entrañable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Ché Guevara

از عظمت تاریخ اموختیم تو را دوست داشته باشیم

با خورشید شجاعتت ..محاصره را شکستی

و عمق وجودت اینجا اشکار است

فرمانده چه گوارا

وقتی که تمام سانتا کلارا بیدار شدند تا تورا ببینند

عظمت و قدرتت تاریخ را لرزاند

تو ان باد سوزان بودی که با خورشید بهاری امدی تا پرچمت را با خنده بر افراشته کنی

وقتی که انها منتظر استواری بازو های ازادانه تو بوداند

عشق انقلابی تو...تو را هدایت کرد

ما همچنان راه تو را با فیدل ادامه می دهیم

و تو را می گویم:تا همیشه فرمانده!

چگوارا



من نه یک مسیحی هستم و نه یک بشردوست.

من هرچیزی به جز یک مسیحی هستم، و بشردوستی در مقایسه با باوری که من دارم بی‌ارزش به‌نظر می‌رسد.


من به‌جای این‌که اجازه بدهم به یک صلیب میخ‌کوبم کنند،

با هر سلاحی که دستم به آن برسد پیکار خواهم کرد.


چگوارا

گزیده سخن ها

بسیار وقتهاست که با خود فکر میکنم به گویندگان این سخنها بیش از هر کس دیگر در زندگانیم مدیونم. شاید این گونه سخنان تلنگری باشد به روح ما و شاید هم در برخی شرایط به شدت آرام بخش.

اما من آن شعری را دوست دارم که انسان را بلرزاند، نوشته ای که انسان را تکان دهد، سخنی که در مغز استخوان نفوذ کند.

مدتهاست که احساس میکنم اکنون بیشتر از آرامش، نیاز به جنب و جوش دارم. آن قدر ها از عمر من باقی نمانده است که بخواهم با کج خلقی و رخوت هدرش دهم. و چنین است که میبینم آتش درون من بازهم شعله ور میشود

" هرگاه از به خود گفتن این نکته که جهان چنین و چنان است باز ایستیم، جهان نیز از چنین و چنان بودن باز خواهد ایستاد". دون خوان


اگر 50 میلیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند، آن چیز همچنان احمقانه است. آنتول فرانتس

این سخن مرا واداشته تا دیگر هرگز در زندگی ام نگویم: همه میگویند فلان چیز خوب است! حالا جالب است که در هنگام انتخابات بروید و از مردمی که رای میدهند بپرسید برای چه به این فرد رای میدهید؟ جوابشان در بسیاری شرایط اینگونه است : "میگویند که این آدم خوبی است!!!"


اگر یگ گرسنه ای را یک لقمه غذا بدهی دیگر هرگز تو را گاز نخواهد گرفت، فرق بین انسان ها و شگ ها در این است . مارک تواین

این جمله چنان مرا تکان داد که وصف نمیتوانم بکنم! آیا من در زندگی ام توانسته ام در حد آن سگ باشم؟

دو چیز انتها ندارد، وسعت کهکشانها و حماقت انسانها. که من در اولی شک دارم !  انیشتن

زمانی که به چرندیاتی که آنها اعتقاد و باور داشتم مینگرم معنای واقعی این سخن را درک میکنم.

تنها دو راه در زندگي پيشِ‌روي شماست: يكي آن‌كه به هيچ معجزه‌اي اعتقاد نداشته‌باشيد؛ ديگر آن‌كه همه‌چيز را معجزه بدانيد. اينشتين

به تازگی به این جمله برخورده ام. از زمانی که از معجزه ها نا امید شده ام چقدر احساس قدرت میکنم. . .

جامعه خاکستری - آدمهای خاکستری - آینده ای خاکستری


گاهی اوقات با خودم اینگونه فکر میکنم که شاید برای آدمی مثل من و با افکاری مانند ان چه که من دارم رهایی از اجتماع بهترین گزینه باشد. گاه آرزو میکنم که ای کاش در اطرافم در محدوده وسیعی هیچ جامعه و. جمعیتی وجود نداشت


اما چنین تفکری نه تنها آرامش بخش نیست که وحشت انگیز است.

از محل کار به خانه می آمدم. مانند همیشه بسیار خسته. با دوستی سر راه قرار داشتیم و اندکی گپ و صحبت بعد از مدتها که یکدیگر را دیده ایم و بعد هم خداحافظی. و من غرق در افکار خودم ...

تاکسی آمد و من سوار تاکسی شدم. قبل از من به ترتیب یک دختر چادری و بعد هم یک پسر تنومند و با ظاهری جلف سوار تاکسی شدند. از جایی که سوار شدم تا جایی که قرار بود پیاده شوم راهی نبود و شاید نهایتا 5 دقیقه طول میکشید.


پس از چند لحظه پسر اسکناس قرمزی بیرون می آورد و به راننده میدهد : آقا دو نفر ..

و دختر عصبانی کرایه خودش را از کیفش در آورده و روی پای پسر میاندازد.

حالا پسرک مدام سعی میکند که جای بیشتری بگیرد و به دختر بیشتر فشار بیاورد .

دختر موبالیش را برداشته و به پدرش زنگ میزند و میگوید که دارد به خانه می آید و ... شاید گمان میکند آوردن نام پدر تاثیری بر رفتار بیشرمانه پسر دارد

نهایتا مشاجره شان آغاز میشود اما با صدایی بسیار آرام که دیگران نمیشوند اما میفهمند که مشاجره ای در میان است.
خانمی که صندلی جلو نشسته اخم میکند. راننده هم چند بار از آینه نگاهشان میکند و چشم غره میرود.

جمله که من میشنوم این است که پسر حرف رکیکی میزند و دختر میگوید: میزنم در دهنت ها. و پسر میگوید اگه میتونی که بزن

و دختر یک ضربه بسیار آرام (بیشتر در حد نوازش) به دهان پسر میزند

پسرک میخندد

دختر همچنان اخموست

دیگر رسیده ام . کرایه را به راننده میدهم : "آقا ممنون- من همینجا پیاده میشم"

و پسرک که خندان دستش را دور گردن دخترک می اندازد و دختر بدون هیچ مقاومتی میپذیرد...

من پیاده میشوم.



یک سری آدم خاکستری دیگر دورم را گرفته اند.


درون یک جامعه نفرت انگیز خاکستری که در آن انسان ها نه سیاهند و نه سفید.


آدم های آن نه خوبند و نه بد


همه خاکستری اند...

خوب و بد با هم در آمیخته - سفید و سیاه مخلوط است


همه رنگ میبازند .

جامعه بدوی و عقب مانده ای که در آن جایگاه هیچ کس معلوم نیست.

و آینده ای خاکستری . . .