تبليغاتX
آتش درون


می توانی به رویاهایت فرو روی,


 از آن پس طرحی از رویا در زندگی خویش نقش بندی


و آنگاه با خود عهد کنی که بنایی را سنگ به سنگ بنیاد نهی.


 اما هشدار !

 اگر ترا رویایی باید,


 رویایی بزرگ را دریاب

« گیلفورد دادلی»

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


این عکس در سال 94 هنگام قحطي در سودان گرفته شده و برنده جايزه پوليتزر شده.عکس, کودکي قحط زده رو نشون ميده که افتان و خيزان به طرف کمپ غذاي سازمان ملل ?در فاصله 1 کيلومتري - در حرکته. لاشخور منتظر مرگ کودکه تا اونو بخوره.اين عکس دنيا رو شوکه کرد.هيچ کس حتي عکاس ? "کوين کارتر" که بعد از گرفتن عکس صحنه رو ترک کرد- نميدونه چه بر سر کودک اومد..."کوين" سه ماه بعد از فرط ناراحتي اقدام به خودکشي کرد.
اگر بخواهید بیشتر بدانید:
این عکس برنده جایزه پولیتزر شد و همه جا از آن به عنوان دختر بچه سودانی اسم برده اند. سردبیر روزنامه Time Domestic نوشت " یک عکاس نه چندان شناخته شده عکسی گرفت که دنیا به خاطرش اشک ریخت".
پشت این صحنه غم انگیز، تراژدی دیگری نهفته و آن زندگی سراسر متلاطم و اندوهبار عکاس است. اگر بیوگرافی کوین کارتر به دقت بررسی شود ملاحظه می گردد که این عکس، تمثیلی از زندگانی اوست و پرنده مردارخوار نمادی از رنجها و تالمات روحی است که پیوسته او را آزار می داده است.
کارتر در نوجوانی همیشه در آرزوی موتورسیکلت و سواری کورسی بود. پس از اینکه از یک مدرسه شبانه روزی کاتولیک در سال 1967 در پروتوریا فارغ التحصیل شد دوره داروسازی را شروع کرد اما یک سال بعد به خاطر نمره های بعد از مدرسه اخراج شده و وارد خدمت نظام گردید. پس از پایان خدمت، در یک مغازه فروش لوازم عکاسی استخدام شد و پس از آن به جمع خبرنگاران عکاس پیوست.
در سال 1993 به اتفاق دختر خوانده اش "سیلوا" برای عکسبرداری و تهیه خبر از شورش در کشور قحطی زده سودان راهی آن کشور شد. کارتر شروع به عکسبرداری از قربانیان قحطی شد. هر ساعت 20 نفر از گرسنگی می مردند. کارتر، خسته از مشاهده جماعتی که از بی غذایی تلف می شدند به بوته زاری پناه برد. در آنجا دخترک نحیفی را دید که تلاش می کرد خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند. در حالی که سعی داشت از او عکس بگیرد، لاشخوری در نزدیکی او به زمین نشست. کارتر ضمن اینکه نمی خواست پرنده فرار کند کادر بندی را شروع کرد. به گفته خودش 20 دقیقه انتظار کشید شاید کرکس بالهایش را باز کند. اما این اتفاق روی نداد. کارتر پس از اینکه از صحنه عکس گرفت پرنده را فراری داد و مشاهده کرد که دختر گرسنه به راه خود به سوی مرکز توزیع غذا ادامه می دهد. عکاس پس از این واقعه دچار آشفتگی عصبی و روحی شدیدی شد.
کارتر پس از یک روز اقامت در سودان به ژوهانسبورگ بازگشت. برحسب اتفاق، روزنامه نیویورک تایمز که در جست و جوی عکسهایی از سودان بود عکس کارتر را خرید و آن را در شماره 36 مارس 1993 چاپ کرد.
چاپ این عکس که با سرمقاله تکان دهنده نیویورک تایمز در زمینه قحطی و جنگ در سودان همراه بود عکس العمل های گوناگونی را درپی داشت. خیلی ها کار عکاس را تحسین کردند. در آفریقای جنوبی جدید، آفریقای جنوبی نلسون ماندلا ، هرجا که کارتر قدم می گذاشت با استقبال مردم روبه رو می شد. اغلب خوانندگان نیویورک تایمز خواهان آگاهی از سرنوشت کودک گرسنه بودند. نیویورک تایمز نوشت عاقبت کار دختر بچه معلوم نشد و کسی ندانست که او موفق شد خود را به محل توزیع غذا برساند یا خیر.
زندگی کارتر در بحران عجیبی گرفتار آمده بود. در همین حال در 12 آوریل 1994 از نیویورک تایمز به وی تلفن کردند و اطلاع دادند که برنده جایزه پولیتزر شده است. نیویورک تایمز، کوین کارتر را برای دریافت جایزه پولیتزر به آمریکا برد. این اولین سفر او به نیویورک بود. جایزه پولیتزر هم بحث هایی برانگیخت. برای شخص کارتر موفقیت بزرگی بود. از سوی دیگر بعضی از روزنامه نگاران آفریقای جنوبی موفقیت کارتر را شانسی و اتفاقی تلقی کردند. برخی هم اخلاقیات او را زیر سوال بردند.

روزنامه "سن پطرزبورگ" فلوریدا، کارتر را کرکس دوم صحنه قلمداد کرد. حتی برخی از دوستان کارتر هم از او انتقاد کردند که چرا در برابر صحنه ای که از آن عکس گرفته بی تفاوت بوده و دخترک گرسنه و محتضر را نجات نداده است.


کارتر، صبح روز 27 ژوئیه، آخرین روز زندگی اش، خیلی شاد به نظر می رسید. کارتر مرد و پلیس علت مرک وی را مسمویت ناشی از استنشاق گاز مونوکسید کربن اعلام داشت.
کارتر مرد و پرده دوم این نمایش غم انگیز پایین افتاد. کارتر هنگام مرگ 33 سال داشت.

 راستی معلوم نشد آیا دختربچه گرسنه هنوز زنده است؟

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


 
یکی از زیباترین شعرهایی که در عمرم شنیده ام....
 
دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود


رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
 
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست

 
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود


گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

 

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
 
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود
 

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

 
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود


گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


این کامنت را در وبلاگ یکی از دوستان خواندم. خودم که از خنده ترکیدم! گفتم شاید برای شما هم جالب باشد:

 خنده

بدين وسيله فوت ناگهاني مرحوم نامغفور جناب آقاي ماني ........ ملقب به اورانگوتان خارخاري را به همه تبريك گفته بدين وسيله مجلس بزن و بكوبي جهت ابراز شاديمان و لعنت به روح خبيث آن مرحوم در اسرع وقت خواهيم گرفت
ضمنا كليه مخارج و هزينه رفت و آمد از حساب آن مريض پرداخت و مابقي به جيب اين جانبان خواهد رفت
شركت در مجلس باعث تسكين دل ما و سوزاندن دل آن نامرزديده خارخاري خواهد بود
علي الحساب بعد از خواندن اين آگهي همگي
يقرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا النيناي ناي ناي نايييييييييييييييي
همگي دوباره
نيش ناش ناناش ناش

نوشته شده در    توسط زرتشت 


کاشکی ....

یک آهنگ بسار زیبا از محسن نامجو که توصیه میکنم حتما آن را دانلود کنید. شعر آن هم ترکیبی است از اشعار حافظ، سعدی، شاملو

دست بردار از این میکده‌ی سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری...
که فقط،
فکر کنی بهتری...

دست بردار و برو، ول کن این خم ساغری
ای عشق با تو حرف می‌زنم، ای رنج مگر آجری...

بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است...

ای دهر تو بخور این راه را کلاً، که ما نخواستیم داوری...

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار بود


کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار بود


بگذار تا مقابل روی تو بگذریم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
[ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...]


حلقه بر در می‌زنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم
[کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...]


ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

حلقه بر در می‌زنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم

دست بردار از این میکده‌ی سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری...
که فقط،
فکر کنی بهتری...
دست بردار و برو، ول کن این خم ساغری
ای عشق با تو حرف می‌زنم، ای رنج مگر آجری...

زمانه به ما هیچ نداده‌ست یاوری (زمانه به ما هیچ نکرده‌ست داوری)
خورشید به ما هیچ نکرد‌ه‌ست مادری

درد می‌پیچد در دل‌مان یکهو،
درد می‌پیچد،
که هیچ نداریم انگار چیزی در سر

چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟
شکایت کجا بریم؟



ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...
[گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من]

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم...

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

کاشکی، کاشکی، کاشکی...
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار...

ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
در کار، در کار، در کار...

قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
کاشکی، کاشکی، کاشکی...
داوری، داوری، داوری...
کاشکی، کاشکی، کاشکی...
ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری، داوری، داوری...
ای کاش، ای کاش، ای کاش، ای کاش، ای کاش...
داوری... قضاوتی...

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر چه باشد . . .

بیتوته کوتاهی است جهان

در فاصله گناه و دوزخ

خورشید همچون دشنامی برمی آید

و روز شرمساری جبران ناپذیری است

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

درخت جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم وسوسه ای ست نابکار

مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر دریچه نغز بر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است

و آسمان سرپناهی است تا به خاک بنشینی

و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هر چه باشد

چشمه ها از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش

که تاجران نیازمندترانند

خامش منشین خدا را

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

از عشق چیزی بگوی



شادروان شاملو

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،


به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت.......

فريدون مشيري

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


هر موقع یکی بهتون گفت آقا یا خانوم شما از درآمدتون راضی هستین؟!بهش گوش ندین  چون یا میخواد گلدکوئست پرزنتتون کنه یا به هر حال با گول مالیدن سرتون به یه سودی برسه. 

  هر موقع کسی گفت دوره آخر زمون شده بهش گوش ندین  چون میخواد یه عالمه حرف بزنه راجع به مدل موی پیرزنها و پاچه شلوار پیرمردها و ابروی پسرها و باسن دخترها و خلاصه هی مغز بخوره آخرش هم جمله ش رو مثل شروعش تموم میکنه و میگه بعله واقعا دوره ی آخرزمون شده  

هر موقع شنیدین یکی گفت من خودم دکترم یا من خودم …  (این … مهم نیست میتونه به جای دکتر بگه من خودم معتادم)گوش نکنین چون میخواد یه عالمه حرف بی ربط و غیر منطقی تحویلتون بده و توقع داره باور کنین چون اولش تاکید کرده من خودم فلانم  

 

هر موقع شنیدین یکی گفت خدا گفته یا خدا خودش تو قران گفته یا خداوند میفرماید گوش ندین چون خدا موجود ساکتیه و هیچ موقع هیچی نگفته و اینایی که بهش میبندن رو نمیشه از خدا استعلام کرد پس بازم قضیه خالی بندیه و رسیدن به مقصود این بار با استفاده ابزاری از خدا گفته…  

هر موقع شنیدین آقا یا خانوم ما ایرانیها کلا… بهش گوش نکنین چون ما ایرانیها کلا خیلی باهم فرق داریم و کسی که ایرانیها رو جمع میبنده بعدش میخواد غرغر کنه راجع به بی فرهنگی و بدبودن ملت و آشغال ریختن و پشت چراغ راهنمایی صبر نکردنو و هزار تا غرغر دیگه که خودشم حداقل یه بار هر کدومش رو انجام داده  

 

 هر موقع شنیدین یکی داره تو یه مکان عمومی مثل تاکسی یا اتوبوس بلند بلند از رژیم انتقاد میکنه و فحش میده بهش گوش نکنین چون  یا طرف به اینجاش،نه تقریبا اینجاش! رسیده که داره اینکارو میکنه و یا طرف حقوق بگیره وزارت اطلاعاته و داره آمار در میاره  

 

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


یاد یک خاطره افتادم. ساعت 5 یا 6 عصربود.

هوا ابری و تقریبا گرگ و میش. از اون هوا هایی که آدم روبه فکر فرو میبره و تمام غصه عالم رو میریزه تو دلت...

توی تاکسی بودم و از شهری به شهر دیگر میرفتم.

پشت یک کامیون دیدم یک شعری نوشته. نمیدونم چرا اینقدر حالم رو گرفت. قبلا هم بارها شنیده بودمش. انگار عصاره جان خیلی آدم هاست. خیلی ها این حس رو دارند...


از زندگانيم گله دارد جوانيم

شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم


و چه شرمندگی از این بدتر؟ از آن مواقعی که آدم احساس میکنه به خودش بدهکاره. خیلی بدهکاره ... نه سن و سال میشناسه، نه مقام و ثروت و نه هیچ چیز دیگه. از آن مواقعی که آدم دوست داره سرش رو پایین بندازه و هیچی نگه. احساس شرمندگی مطلق. احساس بی چیزی، سکوت و نهایتا بغض ..

متن کامل شعر ...


از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم

دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم

پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم

چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم

گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم

گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم

گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم

شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم

استاد شهریار

نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


یادش بخیر مادرم...

از پيش

در جهد بود دائم، تا واژگون کند

ديوار اندهی که يقين داشت

           در دل ام،

مرگ اش به جای خالی اش احداث می کند.


 

خنديد و

    آن چنان که تو گفتی من نيستم مخاطب او

                                     گفت:

    " – می دانی؟

               اين جور وقت هاست

               که مرگ، زلّه، در نهايت نفرت

          از پوچی ِ وظيفه شرم آورش

               ملال

               احساس می کند."



نوشته شده در    توسط زرتشت  | 


Blog Skin